فيلم‌هاي سفر در زمان به عنوان داستان‌هاي اخلاقي پست‌مدرن

درس‌هايي از تاريخ


فيلم‌هاي سفر در زمان به عنوان داستان‌هاي اخلاقي پست‌مدرن

مارك دي. استاكي

ترجمه: هومن داودي

 

يك: سفر در زمان و «تاريخ»
اغلب فيلم‌هاي علمي‌خیالی با استفاده از تكنولوژي و با دادن رنگ‌ولعاب فانتزي، مسائل فرهنگي را زير ذره‌بين می‌‌برند و به بررسي آن‌ها مي‌پردازند. شمار زیاد فيلم‌هايي كه در آخرين دهة قرن بيستم دربارة «سفر در زمان» ساخته شده‌اند، بيانگر علاقة عمومی به مقوله‌های مهم زمان و تاريخ است. با اين‌كه سفر در زمان برای چند دهه يكي از ركن‌هاي اصلي «ادبيات» علمي‌خیالی بود، تا دهة 1960 تأثير قابل‌توجهي بر «فيلم‌هاي» علمي‌خیالی نداشت؛ تا اين‌كه در 1960 جرج پال فيلم ماشين زمان را بر اساس رمان اچ. جي. ولز ساخت. تا دو دهه بعد سفر زماني محور چند فيلم كم‌بودجه قرار گرفت كه موفقيت ويژه‌اي هم كسب نكردند. در دهة 1980 بود كه فيلم‌هاي مبتني بر سفر در زمان به فروش‌ بسيار زياد و شگفت‌آوري دست یافتند.
رنسانس اين فيلم‌ها از پايان دهة 1970 آغاز شد. در 1979 و در فيلم زمان بعد از زمان، اچ. جي. ولز با بازي مالكوم مك‌داول واقعاً ماشين زمانش را اختراع كرد و به دنبال كاراكتر جك دِ ريپر به سن‌ فرانسيسكوي مدرن آمد. در جايي در زمان (1980)، يك نمايش‌نامه‌نويس، عاشق زني در گذشته مي‌شود. در آخرين شمارش معكوس (1980) يك توفان زماني ناو هواپيمابري به نام «نيميتز» را به ميدان‌هاي جنگ پرل هاربر بازمي‌گرداند. در راهزنان زمان (1981) كه يك فانتزي عجيب‌وغريب انگليسي است، راهزن‌هاي كوتوله از طريق حفره‌هايي در زمان، به غارت تاريخ مي‌پردازند. در فيلم كم‌هزينة مهاجم زمان (1983)، موتورسيكلت‌سواري بر حسب اتفاق به گذشته سفر مي‌كند و پدربزرگ خودش مي‌شود. اين فيلم‌ها در اوايل دهه موفقيت‌هاي مالي نسبتاً متوسطي به دست آوردند، اما موفقيت خيره‌كنندة ترميناتور (1984) و بازگشت به آينده (1985) تضمين‌كنندة ادامة اين فرمول هاليوودي بود. پس از آن پشت‌هم فيلم‌هاي سفر زماني به نمايش درآمدند. اما بسياري از اين فيلم‌ها به جايگاه و موفقيت ترميناتور و بازگشت به آينده نرسيدند چون خيلي از آن‌ها پيش از نمايش موفقيت‌آميز اين دو فيلم، مراحل مختلف توليد را پشت سر گذاشته بودند و موفق به الگوبرداري از آن‌ها نشده بودند. فيلم‌هاي سفر زماني حداقل در برهه‌اي محبوب شدند چون چيزي در آن‌ها بود كه بازتاب‌دهندة روح فرهنگ عامه بود.
در اين مقاله، محبوب‌ترين‌ فيلم‌هاي اين دورة زماني مورد بحث قرار مي‌گيرند. در ترميناتور 1 و 2 (1984 و 1991)، بازگشت به آينده 1، 2 و 3 (1985، 1989 و 1990) و ماجراي شگفت‌انگيز بيل و تد/ سفر قلابي بيل و تد (1989/ 1991)، مسافران زمان به گذشته‌شان سفر مي‌كنند. مسافران زمان در ترميناتور از آيندة ما به اكنون ما سفر مي‌كنند. مسافران زمان بازگشت به آينده از اكنون ما به گذشتة ما (و آيندة ما) سفر مي‌كنند. در فيلم‌هاي بيل و تد، مسافران از آيندة ما به اكنون ما و از اكنون ما به گذشتة ما سفر مي‌كنند. اين سري فيلم‌ها تاريخ را به شكلي سيال، ناپايدار، شكننده، قابل‌تغيير و غافل‌گيركننده به تصوير مي‌كشند. «واقعيتي» كه مسافران زمان در گذشته با آن روبه‌رو مي‌شوند، اغلب آن چيزي نيست كه انتظارش را دارند. آن‌ها با تاريخ كلنجار مي‌روند و اغلب باعث به وجود آمدن تناقض‌هايي مي‌شوند و ترتيب پیشین ظهور اشخاص يا اتفاق‌ها را به هم مي‌ريزند. آن‌ها غالباً براي اهداف شخصي‌شان از گذشته «استفاده» مي‌كنند. كاراكترها «زمان» را به شكلي فشرده و فوري تجربه مي‌كنند. فيلم‌هاي سفر زماني را مي‌توان به عنوان تصاوير دراماتيك يا تمثيلي مفاهيم پست‌مدرن مربوط به زمان و تاريخ در نظر گرفت. ويوين سابچاك عضو انجمن فيلم‌هاي علمي‌خیالی آمريكا مي‌گويد: «فيلم‌هاي علمي‌خیالی جديد، منطق پست‌مدرن را به عينيت درآوردند… اين فيلم‌ها به شكلي سمبليك ساختارهاي جديدي براي تجربه كردن عرضه مي‌كنند؛ هم در فرم و حال‌وهواي تصاوير و هم در جنبه‌هاي روايي و داستاني.»
«پست‌مدرنيسم» واژة فوق‌العاده دشوار و لغزنده‌اي‌ست. تعريف اين واژه منجر به بحث‌هاي زيادي شده است. پست‌مدرنيسم، به عنوان يك مفهوم، در معماري به کار رفت و بعد به رشته‌هاي ديگر سرايت كرد؛ در مجموع مي‌توان آن را واكنشي به مدرنيسم در نظر گرفت. پست‌مدرنيسم يك تركيب چندوجهي از اين‌هاست: چندفرهنگي، چندبنياني، تجارت چندمليتي، ديدگاه‌هاي چندگانه، تقليد ادبي يا صنعتي، تكثرگرايي، سمبليسم، مكاتب التقاطي و مفاهيم فشرده‌اي دربارة فضا و زمان. در اين مقاله، تنها به مفاهيم پست‌مدرنیستی زمان و تاريخ و پيامدهاي آن پرداخته مي‌شود.

دو: تاريخ‌نگاري پست‌مدرن: شكل‌گيري، تغيير، و فشردگی
الف. «تاريخ آن چيزي نيست كه اتفاق افتاده است.» - مبناي انديشه‌هاي پست‌مدرن به چالش كشيدن «تاريخ» است. جولين بارنز، نوول‌نويس پست‌مدرن، در كتاب «تاريخ جهان در 5/10 فصل» مي‌گويد: «تاريخ آن چيزي نيست كه اتفاق افتاده است.»، «تاريخ فقط چيزي است كه تاريخ‌نويس‌ها به ما مي‌گويند.» ما هرگر نمي‌توانيم بفهميم كه واقعاً در «تاريخ» چه اتفاق‌هايي افتاده است. فقط مي‌توانيم با استفاده از متون مختلف (يا شاهدان عيني، عكس، ويدئو و صدا) به يك جمع‌بندي برسيم. هر شاهد، هر دوربين و هر ميكروفن، نقطه‌نظر محدودی دارد. از هر متني مي‌توان تفسيرهاي متفاوت ارائه داد و متون مختلف اغلب با هم تضاد دارند. ما هرگز نمي‌توانيم به وراي يك متن برويم و «واقعيت» حقيقي را دريابيم. نمي‌توانيم از مسير تاريخ «تفسيري»مان، به تاريخ «واقعي» برسيم. با اين حال، برخي از جنبه‌هاي تاريخ بايد «واقعي‌تر» باشد. در سفر شگفت‌انگيز بيل و تد اطلاعات اولية تاريخي تد به شكل احمقانه‌اي كم است: ناپلئون يك «آدم كوتولة مُرده»، ژاندارك همسر نوح، و سزار «آدمي با لباس سالادخوري» بود! بارنز مي‌گويد: «همة ما مي‌دانيم كه نمي‌توان به واقعيت حقيقي دست يافت و مجبوريم يك واقعه را از طريق چند خرده‌واقعيت ارزيابي كنيم و تاريخ آن واقعه را بسازيم و بعدش آن را به يك نسخه از “زاوية ديد خدا” تبديل كنيم و بگوييم “واقعاً” اتفاق افتاده است. اين “زاوية ديد خدايي” دروغين است… يك دروغ خوش‌آب‌ورنگ و غيرممكن، مثل آن نقاشي‌هاي قرون وسطا كه در تكه‌تكه‌هاي تصوير، مراحل مختلف شكنجه‌هاي مسيح به طور هم‌زمان اتفاق مي‌افتد. با اين‌كه اين‌ها را مي‌دانيم، باز هم بايد قبول كنيم كه ‌واقعيت‌هاي حقيقي قابل‌دسترسي هستند، يا بايد قبول كنيم كه تا 99 درصد قابل‌دسترسي هستند؛ يا اگر نمي‌توانيم اين را قبول كنيم، بايد قبول كنيم كه 43 درصد واقعيت حقيقي بهتر از 41 درصدش است. بايد اين كار را انجام بدهيم، چون در غير اين صورت سرگردان مي‌شويم و به گردابي از روابط سردرگم سقوط مي‌كنيم.» بيل و تد جست‌وجويي براي يافتن «واقعيت» در تاريخ را آغاز مي‌كنند؛ اما آن‌چه براي آن‌ها مهم‌تر است، قبول شدن در درس تاريخ است.
بازگشت به آينده تجربة به خاطر آوردن فضاي نوستالژيك دهة 1950 را عرضه مي‌كند. چيزهاي مختلف، با آن‌چه كه دوست داريم از آن‌ها به ياد داشته باشيم فرق دارند. مادر مارتي (كاراكتر اصلي سري بازگشت به آينده با بازي مايكل جي. فاكس) به او گفته وقتي كه دختر جواني بوده «دنبال پسرها راه نمي‌افتاده»، اما وقتي مارتي او را در سال 1955 مي‌بيند، مادرش بدون اين‌كه متوجه باشد او پسر آينده‌اش است، به‌شدت مي‌خواهد با او رمانس داشته باشد. تفسيري كه مارتي از تاريخ دارد با تفسير مادرش فرق دارد. بازگشت به آينده2 دوباره به گذشته بازمي‌گردد تا براي حوادثي كه مارتي در قسمت اول و در دهة 1950 از سر گذراند، يك ديدگاه ديگر/ موازي ارائه دهد. مارتي «دوباره» به سال 1955 برمي‌گردد، خودش را حين سپري كردن اتفاق‌ها مي‌بيند و ديدگاه ديگري پيدا مي‌كند. در بازگشت به آينده3، خاطرات دهة 1950 دكتر براون از غرب قديم در تقابل با نسخة 1980 مارتي، پركنتراست و پاروديك جلوه مي‌كند. دكتر براون يك دست لباس كابويي «موثق» كه با پوست آهو درست شده به مارتي مي‌دهد. اما مارتي مي‌گويد كه كلينت ايستوود هرگز چنين لباسي نمي‌پوشيد. البته دكتر براون نمي‌داند كلينت ايستوود كيست، چون غرب را از طريق داستان‌ها و افسانه‌هايي كه تا دهة 1950 شنيده مي‌شناسد.
ب. «تاريخ تغيير مي‌كند» - از آن‌جايي كه تاريخ از تلاقي چند ديدگاه به وجود مي‌آيد، اگر اطلاعات جديدي به دست بياوريم يا از زاوية ديگري نگاه كنيم، تاريخ شناخته‌شده «تغيير مي‌كند». قصه‌هاي سفر زماني اين منطق را به نهايتش رسانده‌اند. در يكي از بخش‌هاي ابتدايي بازگشت به آينده، مدير مدرسه، آقاي استريكلند، در راهرو مچ مارتي مك‌فلاي را كه دير كرده مي‌گيرد (او قبلاً هم با «زمان» مشكل داشته) و توبيخش مي‌كند. او مي‌گويد: «هيچ‌كدام از مك‌فلاي‌ها در تاريخ شهر “هيل ولي” براي خودشان كسي نخواهند شد.» مارتي جواب مي‌دهد: «جدي؟ خب، پس تاريخ عوض خواهد شد.» چند جملة ديگر فيلم از اين هم پيش‌گويانه‌تر هستند. تا به‌ حال هيچ فيلم علمي‌خیالی ديگري تا اين حد پيامدهاي تغيير چند دقيقه در تاريخ را به تصوير نكشيده يا اين قدر مفرح به تصوير نكشيده است. كوچك‌ترين تغييري در رويدادها كه به شكلي خودبه‌خود از سفر در زمان مارتي ناشي مي‌شوند، به تغييرات عظيمي در آينده مي‌انجامد. مارتي و دكتر براون در سراسر اين سه‌گانه، به شكلي مداوم و خنده‌دار، در حال كش‌وقوس دادن و تنظيم زمان هستند؛ تا اكنون و آينده (با كمي بالا و پايين) جوري اتفاق بيفتند كه قرار بوده «در اصل اتفاق بيفتند».
سري فيلم‌هاي ترميناتور ديد تاريك‌تري نسبت به تغيير تاريخ دارند. قسمت اول ترميناتور با اين جمله‌هاي توضيحي آغاز مي‌شود: «ماشين‌ها از خاكستر آتش هسته‌اي برخاستند. جنگ آن‌ها براي منقرض كردن نسل بشر دهه‌هاست ادامه دارد، اما نبرد نهايي در آينده انجام نخواهد شد. در حال حاضر و در زمان ما انجام خواهد شد. امشب…» وقتي شبكه‌هاي محافظ مقر فرماندهي ماشين‌ها درهم مي‌شكند و انسان‌ها به پيروزي نزديك مي‌شوند، ماشين‌ها از دستگاه جابه‌جايي زمان استفاده مي‌كنند تا جلوي متولد شدن رهبر انسان‌ها را بگيرند. آن‌ها ترميناتور را به گذشته مي‌فرستند تا مادر جان كانر را بكشد، از طرفي كانر هم كايل را دنبال ترميناتور مي‌فرستد تا از تغيير تاريخ «پيش‌گيري» كند.
در ترميناتور2: روز داوري ترميناتور كه با برنامه‌ريزي دوباره به قطب مثبت ماجرا تبديل شده، «تاريخ» آينده (27 اوت 1997) را پايان تمدن مي‌داند. به اين صورت كه هوش مصنوعي سيستم دفاعي كامپیوتري «اسكاي‌نت» خودآگاه مي‌شود، و برنامه‌نويس‌ها تلاش مي‌كنند تا هيولاي فرانكنستين‌واري را كه خلق كرده‌اند نابود كنند. اما اسكاي‌نت يك جنگ هسته‌اي را آغاز مي‌كند كه به يك نبرد چنددهه‌اي و سيستماتيك عليه نوع بشر منتهي مي‌شود. اين تاريخ ترميناتور (آيندة ما) است، اما در انتهاي فيلم او با از بين بردن چيپ ايجادكنندة اسكاي‌نت، خودش كمك مي‌كند تا بخش خاصي از تاريخ نابود شود. گذشتة او و آيندة ما تغيير مي‌كند.
سارا تلاش مي‌كند با کشتن دانشمندي كه فكر مي‌كند چيپ كامپيوتري پيشرفتة لازم براي ساخت اسكاي‌نت را «اختراع» كرده، تاريخ را از نو بنويسد (در واقع اين چيپ از روي چيپي كه از بقاياي ترميناتور ده سال قبل به جا مانده كپي شده). دانشمند زنده مي‌ماند و طرف سارا را مي‌گيرد. در حالي كه همه دارند به سمت آزمايشگاه او مي‌روند تا نابودش كنند، سارا در نريشن مي‌گويد: «ما الان در ناحية نامعلومي هستيم… و همين طور كه پيش مي‌رويم، داريم تاريخ مي‌سازيم.» در نهايت، سوابق و مصنوعات تكنولوژي سایبرگ نابود مي‌شوند و هر دو سایبرگ در يك كارخانة ريخته‌گري ذوب مي‌شوند. مبناي اصلي اسكاي‌نت براي جنگ بين انسان‌ها و ماشين‌ها ناپديد مي‌شود. تاريخ آينده تغيير مي‌كند.


ج. فشردگي زمان - ويوين سابچاك مي‌گويد: «فيلم‌هاي علمي‌خیالی[پست‌مدرن] جديد، به گذشته، حال و آيندة درهم‌ادغام‌شده گرايش دارند… شايد بازگشت به آينده برجسته‌ترين نمونه از فيلم‌هاي علمي‌خیالی نوستالژيك و محافظه‌كارانه با رويكرد از بين بردن تمايز زماني باشد.» در سري بازگشت به آينده هيل ولي محل رخ دادن حوادث گذشته، حال (و حال موازي) و آينده است. در تجربه‌اي كه مارتي از سر مي‌گذراند، همة اين زمان‌ها در هم فرو مي‌روند. ديويد هاروي در كتاب «شرط پست‌مدرنيته» بيان مي‌كند: «ما طي دو دهة گذشته، فاز شديدي از فشردگي زمان فضا را پشت سر گذاشته‌ايم كه تأثير زيروروكننده‌اي بر فعاليت‌هاي سياسي اقتصادي، توازن قدرت طبقه‌ها و زندگي فرهنگي و اجتماعي داشته است.»
آلوين تافلر در كتاب پرفروش شوك آينده در 1970، شتاب تغيير در جوامع را به شكلي مستند مكتوب كرده است. او در كتاب موج سوم مي‌گويد: «آن‌چه كه هر تمدن نوپا با خود مي‌آورد فقط تغيير دادن اين نيست كه مردم در طول روز براي هر كاري چه‌قدر زمان اختصاص بدهند، بلكه شامل تغيير دادن نقشه‌هاي ذهني آن‌ها هم مي‌شود…» امروز، مطابق با گفتة جان گريبين، یک متخصص فيزيك نجومي كه متون علمي مي‌نويسد، «زمان چيزي نيست كه به شكلي غيرقابل‌تغيير و با سرعت ثابت رو به جلو حركت كند و ما بتوانيم با تقويم و ساعت آن را اندازه بگيريم، بلكه زمان مي‌تواند به طور طبيعي منحرف شود يا نظمش به هم بريزد… حد نهايي‌اش به طور مثال سياه‌چاله‌ها هستند كه قادرند از همه جهت زمان را خنثي و در حومه‌شان آن را متوقف كنند. در پايان قرن هم اينشتين ثابت كرد كه مي‌توان زمان را منبسط يا منقبض كرد و اين نظريه را كه زمان مطلق است، به‌كلي از بين برد.»
در ترميناتور سارا آشكارا فشردگي زمان را تجربه مي‌كند؛ با وجود یک سایبرگ شيطاني‌ كه مثل يك فرشتة مرگ سايه‌‌به‌‌سايه دنبالش است، ممكن است تا چند ساعت بيش‌تر زنده نباشد. او در صحنه‌هاي پرشمار تعقيب‌وگريز به خاطر چند ثانيه پس و پيش، از مرگ مي‌گريزد. فيلم از يك سكانس اكشن به سكانس ديگر مي‌رود. تنها جايي كه اين موجود ترسان و گريزان آرام مي‌گيرد، سكانسي است كه با كايل در يك مُتل، خلوت مي‌كند. او در پايان فيلم با ضبط‌صوت افكارش را براي پسر آينده‌اش روي نوار ثبت مي‌كند: «بايد از پدرت برايت بگويم؟ آه پسر، اين كار سختي است. اگر بداني پدرت كيست، آيا بر تصميمت تأثير مي‌گذارد كه او را به اين‌جا بفرستي؟ اگر كايل را نفرستي، هرگز به وجود نخواهي آمد. خدايا، ممكن است آدم با فكر كردن به اين چيزها ديوانه بشود. فكر مي‌كنم كه به تو خواهم گفت. من به او مديونم. ممكن است به دردت بخورد كه بداني ما چند ساعت با هم بوديم و عشقي داشتيم كه به يك عمر مي‌ارزد.»
در سري بازگشت به آينده فشردگي زمان را در سرعت توليد دنباله‌هايش هم مي‌توان ديد. دنباله‌سازي فيلم‌هاي محبوب طي دهة 1980 در هاليوود به جنون تبديل شد. معمولاً «بعد از» موفقيت يك فيلم، برنامه‌ريزي براي ساخت دنباله براي آن شروع مي‌شود و ممكن است برنامه‌ريزي، فيلم‌برداري و به نمايش درآمدن يك دنباله سال‌ها طول بكشد (بين رواني و رواني2، 23 سال فاصله است). اما دو دنبالة بازگشت به آينده هم‌زمان ساخته شدند. رابرت زمكيس در حال فيلم‌برداري قسمت سوم، قسمت دوم را تدوين كرد. وقتي قسمت دوم در سينماها به نمايش درآمد، عملاً نيمه‌تمام بود و در انتهايش در نقطة اوج داستان جملة «ادامه دارد» و آنونسي از قسمت سوم پخش شد. فقط شش ماه بعد، قسمت سوم به سينماها راه يافت.
در كش‌وقوس انقباض و انبساط زمان، به‌راحتي مي‌توان احساس گم‌شدگی كرد. جولين بارنز از تعبير «گم‌شده در دريا» براي اين تجربة پست‌مدرنیستی استفاده مي‌كند: «چه نااميدانه علامت مي‌دهيم، چه تاريك است آسمان،‌ چه بزرگ‌اند موج‌ها. ما همه در دريا گم شده‌ايم، خيس از اميد و نااميدي، كسي را صدا مي‌زنيم كه ممكن است هرگز براي نجات‌مان نيايد.» در ترميناتور كايل در زمان گم شده است. اولين كلامي كه بر زبان مي‌آورد، پرسشي از سر درماندگي است: «چه روزي است؟ چه سالي است؟» او مي‌داند كه دستگاه جابه‌جاكنندة زمان او را به گذشته فرستاده، اما تاريخ دقيقش را نمي‌داند. او «مي‌داند» كه اين سفر كاملاً يك‌طرفه است… و نمي‌تواند برگردد. او در گذشته‌اش گير افتاده است. (اين قضيه در مورد ترميناتور و هر دو سایبرگ ترميناتور2 هم صدق مي‌كند.)
به خاطر مشكلات مختلفي كه در ماشين زمان مارتي به وجود مي‌آيد، او به طور موقت به سال‌هاي 1955 (در بازگشت به آينده)، دوباره 1955 (در بازگشت به آينده2) و 1885 (در بازگشت به آينده3) پرتاب مي‌شود. در بازگشت به آينده تا پیش از آن‌كه پدر و مادرش را دوباره به هم برساند تا اولین تماس نزدیک را تجربه کنند، تقريباً تا مرز عدم امكان پيش مي‌رود و در آخرین لحظه‌ها خودش را از اين پارادوكس كه هرگز به دنيا نيامده مي‌رهاند. در ماجراي شگفت‌انگيز بيل و تد، بيل و تد در كلاس تاريخ‌شان «گم» شده‌اند و به‌سختي از رد شدن در اين درس فرار مي‌كنند. باجة تلفني كه ماشين زمان آن‌هاست نقص فني پيدا مي‌كند، اما آن‌ها با استفاده از آدامس تعميرش مي‌كنند. در ترميناتور2 دو شخصيت اصلي مي‌ميرند و با مقياس دانته‌اي، در مكاني بي‌زمان و ابدي به نام جهنم گم مي‌شوند.

سه: نتيجه: جنبة اخلاقي قصه‌ها
رابرت زمكيس و باب گيل در 1980 پيش‌نويس اولية بازگشت به آينده را نوشتند اما هيچ تهيه‌كننده‌اي به آن علاقه‌اي نشان نداد. يكي از تهيه‌كننده‌هاي ارشد به زمكيس گفت: «فيلم‌هاي سفر زماني پول‌ساز نيستند و هرگز جواب نخواهند داد.» ممكن است مارتي مك‌فلاي پاسخ داده باشد: «جدي؟ خب، پس تاريخ عوض خواهد شد.» در واقعيت، فيلم‌هاي سفر زماني بسيار پول‌ساز شدند. دلايل اين موفقيت پيچيده است اما مطمئناً بخشي به اين برمي‌گردد كه اين فيلم‌ها با نشان دادن فرهنگ ما كه با تجربة پست‌مدرنیستی از تاريخ و زمان ادغام مي‌شد، به روان مخاطبان نفوذ كردند… و البته پايان خوش هم داشتند.
اگر اين سه مجموعه فيلم پست‌مدرن يك پند اخلاقي مشترك داشته باشند، اين است: چه خوب و چه بد، آينده چيزي است كه ما مي‌سازيمش. انتخاب‌هاي اخلاقي گذشته، آينده را مي‌سازند (يا حداقل تغيير مي‌دهند). در بازگشت به آينده3، مارتي سرخوشانه انتخاب مي‌كند كه با يك ماشين ديگر كورس نگذارد، با اين‌كه «جوجه» مي‌نامندش (در حالي كه پیش‌تر با شنيدن اين كنايه واكنش‌هاي غيرمنطقي بروز مي‌داد). اين انتخاب (شخصيت او طي ماجراجويي‌اش در گذشته پخته شده است) باعث مي‌شود با ماشينش تصادف نكند و حرفة موسيقايي‌اش (كه مخاطبان در بازگشت به آينده2 آن را ديده‌اند) نابود نشود. قانون طلايي پست‌مدرن بيل و تد كه در موزيك‌شان هست، «با هم عالي باشيد»، نهايتاً به يك جامعة اتوپيايي و يك رقص محشر منتهي مي‌شود. از طرف ديگر، ترميناتور و ترميناتور2: روز داوري، هشدارهاي ترسناكي دربارة پيشرفت بيش از حد تكنولوژي هستند. جست‌وجو براي يافتن سلاحي كه باهوش‌تر و قدرتمندتر باشد، به ويراني ختم مي‌شود. (در سال 1984، ترميناتور مي‌توانست به‌آساني به عنوان نقدي بر «عمليات دفاعي استراتژيك ريگان» تلقي شود.) در نهايت، انسانيت شانس دوباره‌اي پيدا مي‌كند و اين اميد به وجود مي‌آيد كه اگر يك ترميناتور مي‌تواند با یک برنامه‌ريزي تازه، از كشتار دست بردارد، شايد براي انسان‌ها هم اين اتفاق بيفتد.

اين مطلب در شماره 432 ماهنامه فيلم منتشر شده است.

این نوشته در مجله فيلم ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>