نقدي بر فيلم مردان ايكس: درجه اول (X Men: First Class) ساخته متيو ون

داروين و ابرمرد؛ جنگ قدرت‌ها

تاريخچه

مجموعه فيلم‌هاي مردان ايكس علاوه بر وجوه قدرتمند مضموني و بصري و دُز سرگرم‌كنندگي بالاي‌شان، يك بعد باارزش و تاريخ‌ساز دارند كه تماشاي آن‌ها را براي سينمادوستان به امري ضروري تبديل مي‌كند. مردان ايكس پدر همة فيلم‌هاي ابرقهرماني مدرنِ محصول قرن 21 است. اگر نگاهي به سابقة اين نوع فيلم‌ها بيندازيم، كاملاً مشخص است كه هميشه هاله‌اي از فانتزي بودن به دور ابرقهرمان‌هاي سينمايي محبوبي چون بتمن و سوپرمن تنيده مي‌شد كه شمايلي انتزاعي و غيرانساني به آن‌ها مي‌بخشيد. هرگز در اين فيلم‌ها نيازي به توضيح دادن سرمنشأ پيدايش نيروهاي مافوق‌ بشري يا ابزار مورد استفادة ابرقهرمان‌ها احساس نمي‌شد. ابرقهرمان‌ها هم با ايماني راسخ به نبرد با قطب‌هاي منفي قصه‌ها مي‌رفتند و دمار از روزگارشان درمي‌آوردند و تماشاگران در سالن‌ها براي‌شان هورا مي‌كشيدند.

اما مردان ايكس كه برآيند گفتمان غالب در قرن 21 است راهي ديگر گشود و ابرقهرمان‌ها را از آسمان به زمين آورد. در قرن جديد ديگر تماشاگران به اين راحتي باور نمي‌كردند كه كسي قدرت‌هاي ويژه داشته باشد يا بدون شك و ترديد همة نيرويش را صرف مبارزه با بدي‌ها و كمك به نسل بشر كند و در اين فرايند خواسته‌ها و تمايلات خودش را كاملاً حذف كند. در اين قرن فيلم‌هايي موفق و ماندگار ‌شدند كه براي كنش‌ها و واكنش‌هاي شخصيت‌هاي اصلي و فرعي‌شان دليل‌هاي روان‌شناسانه ارائه دادند. مردان ايكس با تكيه بر اين رويكرد، منشأ پيدايش قدرت‌هاي ويژة شخصيت‌هايش را به صورت علمي تبيين كرد (جهش ژنتيكي)، شك و ترديد در استفاده از اين قدرت‌ها را كم‌بيش در همة شخصيت‌ها جاگذاري كرد (به‌خصوص شخصيت روگ با بازي آنا پاكويين)، از ديدگاه بحث‌هاي روان‌شناسانه، شخصيت‌ها (حتي قطب‌هاي منفي) را پرداخت كرد و در كل بعدي انساني و دست‌يافتني به ابرقهرمان‌ها بخشيد. اين نگرش به فيلم‌هاي ابرقهرماني با مردان ايكس پايه‌گذاري شد و جريان بزرگي كه ايجاد كرد در آثار ديگري مثل اسپايدرمن2، قسمت اول آيرن‌من و از همه مهم‌تر بتمن‌هاي كريستوفر نولان به اوج پختگي و غناي هنري رسيد. متعاقب اين جريان بود كه بحث‌هاي داغ و به‌روز سياسي وارد آيرن‌من شد، اسپايدرمن لباس ابرقهرمانانه‌اش را به سطل زباله انداخت و بتمن به شكنجة تبهکاران پرداخت. حتي سري فيلم‌هاي محبوب و قديمي جيمز باند هم از اين تغيير و تحول‌ها مصون نماندند و در سال 2006 كازينو رويال به نمايش درآمد كه وجه مشتركش با فيلم‌هاي قبلي اين مجموعه فقط چند اسم بود. سازندگان اين فيلم، جيمز باندي سراسر متفاوت، زميني و عاشق‌پيشه به سينمادوستان معرفي كردند و با استقبال بسيار خوبي كه از اين جيمز باند نوين صورت گرفت، آيندة قهرمان محبوب براي هميشه تغيير كرد.

مردان ايكس در صنعت سينما هم تأثير بسيار مهمي گذاشت و با فروش بالا و پيش‌بيني‌نشدة 300 ميليون دلاري‌اش، فيلم‌هاي ابرقهرماني و كميك‌بوكي را به جزيي جدايي‌ناپذير از بلاك‌باسترهاي تابستاني تبديل كرد. اين موفقيت و سودآوري كلان، كمپاني‌ها را به سرمايه‌گذاري‌ها بيش‌تر ـ بيش‌تر از حد متوسط بودجة هر فيلم ـ روي فيلم‌هاي كميك‌بوكي و ابرقهرماني ترغيب كرد و كار به جايي رسيده كه در حال حاضر بودجه‌هاي بالاتر از 100 يا حتي 200 ميليون دلار براي اين نوع فيلم‌ها به امري عادي تبديل شده است.

داستان و كشمكش‌هايش

مي‌توان كل داستان مجموعة مردان ايكس را از دو جنبة زيست‌شناسي و روان‌شناسي بررسي كرد. از آن‌جا كه اين فيلم‌ها به هر حال بلاك‌باستر هستند و تماشاگر جديد هم كم‌حوصله و كم‌طاقت، قاعدتاً جنبه‌هاي اكشن و سرگرم‌كنندگي اين فيلم‌ها بر وجوه علمي‌شان مي‌چربد. اما سازندگان اين فيلم‌ها به‌هيچ‌وجه شخصيت‌پردازي و داستان‌گويي را فداي سليقة تماشاگران نكرده‌اند. جهش (Mutation) كه پديده‌اي طبيعي در زيست‌شناسي‌ست و سابقه‌اش به اولين سلول‌هاي زندة روي كرة زمين مي‌رسد، به عنوان منشأ نيروهاي فراطبيعي ميوتانت‌ها (Mutants)، كه معادل علمي جهش‌يافته‌هاست، معرفي مي‌شود. در حقيقت همين جهش‌ها بوده‌اند كه در سير تكاملي موجودات زنده و از نسلي به نسل ديگر، باعث كامل‌تر و قوي‌تر شدن گونه‌هاي مختلف زيستي شده‌اند و مي‌شوند. با اين پيش‌فرض قرص‌ومحكم است كه اين فيلم‌ها از مرحلة اول كه باوراندن شخصيت‌هاي غيرعادي است به سلامت مي‌گذرند و آن‌ها را از حالت انتزاعي خارج مي‌كنند. مرحلة جذاب‌تر داستان نوع برهم‌كنش اين ميوتانت‌ها با يكديگر و با جامعة انسان‌هاي عادي است. از همان اولين قسمت دو گروه كاملاً متفاوت و مخالف از ميوتانت‌ها معرفي مي‌شوند كه رهبري يكي را پروفسور ايكس (پاتريك استوارت/ جيمز مك‌آووي) و رهبري ديگري را مگنيتو (يان مك‌كلن/ مايكل فاسبيندر) به عهده دارند. گروه اول قائل به صلح و زندگي در كنار انسان‌ها و حتي كمك به آن‌هاست و گروه دوم قائل به مبارزه با انسان‌هاي ذاتاً ضعيف و جنايتكار و حكم‌راني بر كل دنيا. از همين كشمكش اصلي‌ست كه داستان هر قسمت شكل مي‌گيرد و گسترش پيدا مي‌كند: در قسمت اول مگنيتو در صدد است تا سران قدرت را به ميوتانت تبديل كند و با اين كار باعث شود ميوتانت‌ها به رسميت شناخته شوند و بتوانند با استفاده از اهرم‌هاي قانوني، كم‌كم بر كل دنيا حكومت كنند؛ طبيعتاً پروفسور ايكس و گروه صلح‌طلبش هم همة تلاش‌شان را مي‌كنند تا از اين اتفاق جلوگيري كنند. در قسمت دوم كه دشمن مشتركي به نام ويليام استرايكر سروكله‌اش پيدا مي‌شود و به خاطر يك كينة قديمي ـ و با پشتيباني دولت كه وجود موجودات عجيب را خطري بالقوه براي خودش مي‌داند ـ مي‌خواهد همة ميوتانت‌ها را نيست و نابود كند، دو گروه موقتاً با هم متحد مي‌شوند تا جلوي انقراض‌شان را بگيرند. در قسمت سوم آن جنگ تمام‌عيار اجتناب‌‌ناپذير بين دو گروه ميوتانت‌ها رخ مي‌دهد كه به نابودي شخصيت‌هاي پروفسور ايكس، جين گري و سيكلوپس منتهي مي‌شود و از طرف ديگر شخصيت‌هايي مثل مگنيتو و ميستيك قدرت‌هاي‌ فراانساني‌شان را از دست مي‌دهند. در قسمت چهارم، ريشه‌هاي مردان ايكس: ولوورين، كه ضعيف‌ترين و ناهم‌سازترين قسمت مجموعه است، همة اين گفتمان‌هاي مهم و استعاره‌اي فراموش مي‌شوند و فقط پيشينة شخصيت ولوورين (با بازي هيو جكمن) به تصوير كشيده مي‌شود. بنيان روايي مردان ايكس بر مجموعه‌اي از آدم‌ها و رنگين‌كماني از شخصيت‌ها استوار است كه به‌اشتباه در اين قسمت به يك فرد تقليل داده شده. شخصيت ولوورين هرچه‌قدر جذاب و دراماتيك باشد اصلاً در حد و اندازه‌اي نيست كه بتواند بار يك فيلم را به‌تنهايي به دوش بكشد و اين با ذات تكثرگراي اين مجموعه در تناقض است. كارگردان اين قسمت گاوين هود است كه درام درخشان رنديشن را در كارنامه دارد و مشخصاً به درد اين نوع فيلم‌ها نمي‌خورد. سكانس‌هاي اكشن بي‌حس‌وحال و تصنعي اين فيلم و شخصيت‌هاي دوبعدي‌اش گواه اين مدعاست. اما داستان در قسمت پنجم يا همان آخرين قسمت، دوباره روي غلطك مي‌افتد و ريشه‌هاي شكل‌گيري شخصيت‌هاي مهمي مثل مگنيتو، پروفسور ايكس، ميستيك و بيست بررسي مي‌شود و چگونگي به راه افتادن مدرسة مخصوص افراد استثنايي كه پروفسور ايكس اداره‌اش مي‌كند به تصوير كشيده مي‌شود.

مردان ايكس: درجة اول

مزيت‌هاي قسمت آخر مردان ايكس نسبت به همة قسمت‌هاي قبلي بي‌شمار است و بي‌ترديد بهترين بخش اين مجموعه و يكي از بهترين فيلم‌هاي ابرقهرماني معاصر به شمار مي‌رود. خوب بودن فيلم با توجه به اين‌كه به هر حال پنجمين قسمت يك مجموعة دنباله‌دار است و اكثر دنباله‌ها در همان قسمت دوم به شكلي فاحش نزول مي‌كنند و حتي خاطرة خوش اولين قسمت را هم از بين مي‌برند، ارزشي دوچندان پيدا مي‌كند. مردان ايكس: درجة اول هوشمندانه راهش را به گذشته باز مي‌كند و با به تصوير كشيدن بي‌كم‌وكاست روند شكل‌گيري شخصيت‌ها به دو دستاورد مهم دست پيدا مي‌كند: اولاً با شناساندن شخصيت‌هاي مهم و مشتركي كه با سه قسمت اول دارد (پروفسور ايكس، مگنيتو، ميستيك، بيست)، به آن سه قسمت معناي جديدي مي‌دهد؛ به طوري كه دانستن سابقة شخصيت‌ها باعث مي‌شود دنبال كردن رابطة پرفرازونشيب آن‌ها در سه قسمت اول لذتي دوباره و دوچندان پيدا كند. ثانياً با رعايت اصول درام‌پردازي و داستان‌گويي به اثر مستقلي تبديل شده كه مي‌شود بدون در نظر گرفتن و ديدن قسمت‌هاي پيشين به تماشايش نشست و از آن لذت برد. اما اين مزيت‌ها کدامند؟

مضمون: ريشه‌هاي شكل‌گيري انديشه‌هايي كه به تقابل شخصيت‌هاي مختلف مي‌انجامد و در قسمت‌هاي قبلي بيش‌تر شاهد كنش‌ها، واكنش‌ها و درگيري‌هاي جذاب‌شان بوديم، در قسمت آخر از لحاظ روان‌شناسي تبيين مي‌شوند. چارلز اگزاوير كه آدمي آرامش‌طلب است و از توانايي خواندن فكر ديگران براي ارتباط برقرار كردن با خانم‌ها استفاده مي‌كند طبيعتاً مخالف با جنگ است. دليل اين‌كه او مدرسه‌اي را براي آموزش ميوتانت‌ها راه مي‌اندازد، بيش‌تر از اين‌كه به محبت يا مهرباني او مربوط باشد، به هويت‌طلبي خودش مربوط است. او مي‌خواهد با پيدا كردن و جمع كردن هم‌نوعانش به وجود خودش اعتبار ببخشد و از اين مسير به آرامش برسد كه البته با منافع هم‌نوعانش در يك راستا قرار مي‌گيرد. او فلسفة وجودي خودش را در كنار انسان‌هاي معمولي مي‌بيند نه در مقابل‌شان. اگر از اين زاويه به شخصيت اگزاوير نگاه كنيم، او قابليت بسيار زيادي دارد تا با سياست‌هاي سازش‌كارانه‌اش خود را با محيط مطابقت دهد و از شخصيت داروين (ادي گَتِگي) هم داروين‌تر! است. اما در جهت مخالف، مگنيتو كه از كودكي به خاطر قدرت ويژه‌اش اذيت و آزار زيادي از انسان‌ها و حتي هم‌نوعانش ديده، شخصيتي كمال‌گرا پيدا مي‌كند كه به‌راحتي هر كسي را كه سر راهش قرار بگيرد حذف مي‌كند؛ چه انسان، چه ميوتانت. او شمايلي دارد كه يادآور ابرمرد نيچه است. او به خاطر متفاوت بودنش خجالت نمي‌كشد و نمي‌خواهد به‌هيچ‌وجه خودش را با جامعة انسان‌هاي عادي تطبيق دهد و در حقيقت خودش را پايين بياورد. بلكه كاملاً برعكس معتقد است كه به خاطر قدرت‌هاي مافوق بشري‌شان، ميوتانت‌ها هستند كه بايد بر دنيا حكومت كنند. اين مضمون با مونولوگي از اگزاوير كه روي تصوير مگنيتو مي‌آيد به‌زيبايي مؤکد مي‌شود. بنا بر اين مونولوگ كه بخشي از دفاعية پايان‌نامة اگزاوير است، در طول تاريخ اين جهش‌يافته‌ها بوده‌اند كه باعث ارتقاي يك نسل شده‌اند و هميشه با گذر زمان توانسته‌اند هم‌نوع‌هاي عادي خود را حذف و نسل را عوض كنند. نكتة بسيار جذاب، رفاقت مردانة ديدني‌ و دور از ذهني‌ست كه اين دو ـ در همة قسمت‌ها ـ با هم دارند و در اين قسمت جزييات شكل‌گيري و استحكامش به تصوير كشيده شده. تماشاي فرازوفرود رفاقت عجيب بين اين دو شخصيت كاملاً نامأنوس يكي از جذابيت‌هاي اثر است. شخصيت ميستيك هم شخصيت غريبي‌ست. او با آن ظاهر عجيب آبي‌رنگ، مجبور است تمام مدتي كه خارج از خانه است خودش را در پوسته‌اي عاريتي مخفي كند. او مدام از اين شكايت دارد كه چرا جهش‌اش مثل اگزاوير نيست كه لازم نيست مدام ظاهرسازي كند. ميستيك با سرمي كه هنك برايش درست مي‌كند در اين دوراهي قرار مي‌گيرد كه ظاهرش را به آدم‌هاي معمولي تغيير بدهد يا به همين شكلي كه هست خودش را بپذيرد. با توجه به اين‌كه اين شخصيت زن است، اين توجه به ظاهر و زيبايي‌ معناي عميق‌تري پيدا مي‌كند. يكي ديگر از نكته‌هاي مهم ديگري كه در اين قسمت به شكلي استادانه تبيين مي‌شود، نحوة ساخت دستگاه عريض‌وطويل مغز (Cerebro) است كه باعث پيدا شدن و دور هم جمع شدن ميوتانت‌ها مي‌شود. مسلماً چنين دستگاهي را نمي‌توان بي‌سروصدا و بدون آگاهي دولت ساخت. با خطر به راه افتادن جنگ جهاني سوم و دخالت دولت آمريكا و سيا كه در اين قسمت مطرح مي‌شود، دليل قانع‌كننده‌اي به تماشاگر داده مي‌شود تا ساخته شدن چنين دستگاه عظيمي را باور كند و اصولاً رعايت جزييات مهمي از اين دست است كه باعث شده‌ مردان ايكس: درجة اول به فيلمي ديدني تبديل شود.

لحن: لحن فيلم بنا بر همان ذات تكثرگراي اثر و جنس خود فيلم كه يك بلاك‌باستر است، طيفي از حماسي تا كمدي را در بر مي‌گيرد. متيو ون، كارگردان اين فيلم، انصافاً بهترين انتخاب بوده است. او در هر سه فيلم قبلي‌اش ثابت كرده كه مي‌داند چه‌طور بايد در كوتاه‌ترين زمان لحن فيلم‌هايش را تغيير دهد و در واقع يكي از مشخصه‌هاي فيلم‌هاي قبلي‌اش، كيك لايه‌اي، استارداست و كيك‌اس/ بزن‌بهادر، همين تغيير لحن‌هاي مدام و در نگاه اول ناممکن است. طنز هم يكي ديگر از وجوه هميشگي فيلم‌هاي اوست كه در هر ژانري آن‌ها را امتحان كرده و سربلند بيرون آمده. از گنگستري (كيك لايه‌اي) بگيريد تا قصه‌هاي پرياني (استارداست) و ابرقهرماني (كيك‌اس/ بزن‌بهادر و مردان ايكس: درجة اول). سه سكانس پرانرژي و مفرح در همين فيلم آخر هست كه مي‌توان مطمئن بود اگر كسي بجز اين كارگردان جوان انگليسي در رأس امور بود، اين سكانس‌ها يا اصلاً نبودند يا اين قدر ديدني از كار درنمي‌آمدند: سكانس‌هاي پيدا كردن ميوتانت‌ها توسط مگنيتو و اگزاوير، گپ سرخوشانه و خودماني ميوتانت‌هايي كه تازه يكديگر را پيدا كرده‌اند و مراحل آموزش ديدن ميوتانت‌ها (با استفاده از تكنيك مولتي‌اسكرين). اين سه سكانس جذاب، هم نقش مهمي در شكل گرفتن بعد انساني و غيرفانتزي شخصيت‌ها دارند و هم با پخش شدن مناسب‌شان در طول اثر، ريتم مناسبي به آن مي‌دهند.

بازيگرها: هوشمندي ديگر سازندگان فيلم «كستينگ» فوق‌العاده‌شان است. آن‌ها بازيگراني را انتخاب كرده‌اند كه وجهة ستارگي كمي دارند اما بازي‌ها و فيلم‌هاي خيلي خوبي در كارنامه دارند. مايكل فاسبيندر بازي‌هاي درخشاني به نقش بابي سندز در گرسنگي و براندون ساليوان در شرم استيو مك‌كويين ارائه داد و در یک روش خطرناك ديويد كراننبرگ هم نقش گوستاو يونگ را بازي كرده كه در جشنوارة ونيز تحسين منتقدان را به همراه داشت. جيمز مك‌آووي فيلم‌هاي درخشاني مثل آخرين پادشاه اسكاتلند و تاوان را در كارنامه دارد. جنيفر لارنس سال گذشته با بازي در نقش اصلي استخوان زمستاني تحسين منتقدان و تماشاگران را با هم دريافت كرد. رز بايرن هم بازيگر گزيده‌كاري‌ست كه فيلم‌هايي چون آگاهي (آلكس پروياس)، ويكر پارك (پل مك‌گيگان) و تروآ (ولفگانگ پترسن) را در كارنامه دارد. كوين بيكن هم كه ديگر نيازي به تعريف ندارد و جان مي‌دهد براي نقش‌هاي منفي از نوع سباستين شاو. اين جوان‌گرايي در بازيگرها روح و انرژي تازه‌اي به فيلم داده كه براي پنجمين قسمت از يك مجموعه به‌شدت مورد نياز بود.

تصوير: طراحي صحنة چشم‌نواز فيلم كه از كارگرداني تروتميز و استيليزة متيو ون مي‌آيد و در فيلم‌هاي قبلي‌اش هم قابل‌رديابي است، سروشكلي تماشايي به فيلم بخشيده است. از طرفي حوادث فيلم در دهة 60 ميلادي مي‌گذرد و طراحان صحنه و لباس از اين موقعيت هم هوشمندانه بهره جسته‌اند و يك حس نوستالژيك و سينمايي وارد فيلم كرده‌اند كه نمي‌شود خيلي توضيحش داد. شخصيت‌هاي فيلم بسيار خوش‌لباس هستند، مكان‌ها معماري و طراحي هنرمندانه‌اي دارند، از جلوه‌هاي ويژه با مهارت و به‌اندازه استفاده شده و در كل مي‌شود عكس‌هاي زيبايي از توي فيلم درآورد. يك موسيقي گوش‌نواز حماسي (از نوع تلقين) اين تصويرهاي زيبا را همراهي مي‌كند و ضيافت رنگ و نور و صدا به اين شكل كامل مي‌شود.

لينك اين مطلب در سايت مجله فيلم

 

 

این نوشته در مجله فيلم ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>